BXSX8zqIMAAnLxj

میتوان گفت که من نمی‌توانستم خودم را قوی نگاه دارم. همه‌چیز سریع اتفاق می‌افتاد. یک دقیقه قبل من در باشگاه جوانان مالمو.اف.اف بودم و حالا همه‌چیز اتفاق افتاده بود. من و هس برگ به سمت زمین تمرین تیم آرسنال در آلبانز در شمال لندن در حال رانندگی بودیم. می‌توانید تصور کنید.

یک زمین کلاسیک بود. من پاتریک ویرا، دنیس برگکمپ و تیری آنری را در زمین دیدم. اما بهترین چیز این بود که من می‌رفتم تا آرسن ونگر را ملاقات کنم. ونگر در آن موقع کاملاً در تیم جدید بود. او اولین غیرانگلیسی‌ای بود که به عنوان سرمربی آرسنال انتخاب شده بود و روزنامه‌ها تیترهایی مثل: «آرسن کیه؟» داشتند. یا مثل «آرسن ونگر کوفتی دیگه کیه؟» اما او قبلاً در دومین سال حضورش دبل کرده بود و هم لیگ‌برتر و هم جام حذفی را برده بود و کاملاً بزرگ شده بود و من حس کردم مانند یک بچه‌ام وقتی که که قدم‌زنان وارد دفترش شده‌ام.

آنجا من، هس برگ، یک ایجنت که  اسمش را یادم نیست و آرسن ونگر بودیم و نوع نگاه کردن ونگر به جان من لرزه می‌انداخت. او به نوعی تلاش می‌کرد که به درون من نگاه کند یا اینکه بفهمد من در عمق وجودم چه چیزی برای عرضه دارم.  او کسی بود که مسائل روانی را روی بازیکنانش پیاده می‌کرد.  احساسات با ثباتی برای آنها می‌ساخت و چیزهایی شبیه این. او در مورد تمام چیزها دقیق بود. مانند تمام مربیان بزرگ و در ابتدا من زیاد صحبت نکردم.

من فقط آنجا نشسته بودم و کاملاً خودم را سر به زیر گرفته بودم اما بعد از مدتی صبرم تمام شد. چیزی در مورد ونگر مرا تحریک می‌کرد. و او از روی صندلی‌اش پرواز کرد و بلند شد و  بعد مدام به بیرون از پنجره نگاه می‌کرد تا ببینید چه کسی آن بیرون است. مثل اینکه می‌خواست بر همه‌چیز کنترل داشته باشد. او همانطور راه می‌رفت و دائماً در مورد یک چیز صحبت می‌کرد:

«تو میتونی تست بدی و با ما تمرین کنی» و بعد از آن گفت: «تو میتونی این را احساس کنی. تو میتونی تلاش خودتو بکنی»

مهم نبود که چقدر سعی کرده بودم تا با ادب باشم. آن کلمات مرا راه انداخت. من می‌خواستم به او نشان دهم که چه کاری می‌توانم انجام دهم

«یک جفت کفش به من بدهید. من تمرین خواهم کرد. من آن بیرون کارهای خوبی انجام می دهم»

من این را گفتم و ناگهان هس برگ وسط صحبتم پرید و گفت: «صبر کنید، صبر کنید. ما باید این مسأله را حل کنیم! این یک تست تئاتر نیست، ابداً» و البته من منظورش را گرفتم. شما یا علاقه‌مند هستید یا نیستید! همین. تست‌دادن یکی از چیزهایی است که انسان را زمین می‌زند. از شما یک توسری‌خور می‌سازد. بنابراین ما گفتیم: نه. ما متاسفیم آقای ونگر اما علاقه‌مند به این جریان نیستیم و بعد از آن حرف های زیادی در این مورد آنجا زده شد.

اما مطمئن هستم این تصمیم درستی بود و ما این کار را ادامه دادیم و در مونت کارلو جایی که موناکو هم علاقه مند بود بخوبی به آنها نه گفتیم و همچنین در ایتالیا به باشگاه ورونا-یکی از خواهران باشگاه رم- نیز نه گفتیم و بعد از آن به خانه آمدیم. البته که آن سفر جالبی بود اما چیزی از آن بدست نیامد و گمان می‌کردم که چیزی انجام نگرفت. بیشتر تصور می‌کردم که چگونه چیزها در مورد خوددار بودن و فروتن‌بودن کار می‌کنند و بازگشت به مالمو اف‌اف، سرد و زمستانی بود و من مریض شدم و آنفولانزا گرفتم.

۴۴ درجه. مثل این بود که هوا در حال جوشیدن است. همه روی من متمرکز بودند و من این را احساس می کردم….و صادقانه بگویم چیزی نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم به درستی فکر کنم. ما آماده می‌شدیم تا در پیش‌فصل برابر یک تیم مکزیکی یک بازی دوستانه انجام دهیم و برای اولین بار من پیراهن شماره‌ی  ۱۰ اینتر را می‌پوشیدم و البته این قضیه برای آخرین بار هم بود. سال‌های حضور در این باشگاه تمام شده. من شروع کرده بودم تا این را بپذیرم. من وقتی به اینتر آمده بودم که آنها برای ۱۷ سال نتوانسته بودند لیگ را فتح کنند و حالا ما برای ۳ سال پیاپی قهرمان شده بودیم و من بهترین گلزن شده بودم. واقعاً نگاه کردن به مورینیو در آن نقطه دیوانگی بود. مورینیویی که در گذشته وقتی گل می‌زدم، به واکنشش توجه می‌کردم حالا خشمگین و ناراحت بود.

او نمی‌خواست مرا از دست دهد و در آن بازی مرا روی نیمکت گذاشت و من حس میکردم: خیلی خوشحالم که به بارسا می‌روم اما این اصلاً خوشایند نبود که مورینیو را ترک کنید. این مرد استثنایی است. در آن سالی که به رئال مادرید رفت از ماتراتزی خداحافظی کرد. ماتراتزی یکی از زمخت‌ترین مدافعان جهان است اما در آن لحظه.. وقتی او مورینیو را در آغوش گرفت شروع به گریه کرد و من به نوعی او را درک می‌کنم. مورینیو وقتی می‌رود احساسات شما را از شما می‌گیرد و من روزی را که بعد از آن اتفاقات همدیگر را بیرون از هتل ملاقات کردیم به یاد دارم. او به سمت من آمد و گفت:

-        تو نمی تونی بری.

-        متأسفم اما من مجبورم این شانس رو امتحان کنم.

-        ولی اگه تو بری، من هم خواهم رفت.

اوه خدای من، شما به چیزی مثل این چطور پاسخ می‌دهید؟ این چیزی بود که به من بر می‌گشت. اگر تو بروی، من هم میروم.

-        متشکرم. تو به من چیزهای زیادی آموختی

و او جواب داد: «من هم متشکرم»

ما برای مدتی صحبت کردیم و خیلی لذت‌بخش بود اما آن مرد، او کاملاً شبیه من بود. او غرور داشت و میخواست به هر قیمتی برنده باشد و البته نمی‌توانست در برابر من مقاومت کند و من را به سخره گرفت:

-        هی! ایبرا.

-        بله؟

-        تو داری میری که با بارسا قهرمان لیگ‌قهرمانان بشی، درسته؟

-        بله، شاید یه کمی.

-        اما باید بدانی، این ما هستیم. ما آنهایی هستیم که در آن قهرمان می‌شویم. این را فراموش نکن. ما پیروز خواهیم شد!!

و بعد از این ما خداحافظی کردیم.

 عکس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این بخش جذاب قسمتی از کتاب بیوگرافی زلاتان – I AM ZLATAN – است. این قضایا مربوط به زمانی است که ایبراهیموویچ در پیش‌فصل با اینتر در آمریکا حضور داشته و در همان بازه برای ورود به بارسا آماده میشده. گفته‌های پر از غرور مورینیو به ایبرا در مورد اینکه چه کسی قهرمان می‌شود نمایی از شخصیت قوی این مرد خاص و برنامه‌ریزی وی برای آینده است. مورینیو به زلاتان گفت که اینتر او قهرمان خواهد شد و در فصل بعد به حرفش عمل کرد. اینتر او با وجود ده‌نفره شدن تیمش در دقیقه‌ی ۳۰ در نیوکمپ بارسای گواردیولا را حذف کرد. بارسایی که زلاتان را هم در ترکیبش داشت.